ماموریت

به نام او

داشتم نگاهش میکردم . دختری با قیافه ای معمولی که معصومیت خاصی در چشمانش موج میزد . مانتویی ساده به رنگ آبی کمرنگ پوشیده بود. به همراه شالی که موهایش را میپوشاند. این تیپ باب میل من نبود! سعی کردم این حس را به خودش هم منتقل کنم. در خیابان نسبتا شلوغی که مسیر همیشگی اش بود قدم میزد. پسری از روبرو به سمتش می آمد . سرش را بالا آورد و به چشمانش نگاه کرد. پسر تا به او رسید گفت : "میدونستی خیلی زیبایی؟! میتونم شماره تو ..." هول شد و به سرعت از کنار پسر جوان رد شد و به راهش ادامه داد . ضربان قلبش تند تر شد. تا بحال پسری به او همچنین حرفی نزده بود . در دلش احساسی چون خوشحالی یا رضایت میدید . سرکوبش نکرد .

با گذر زمان کم کم به آن دختر نزدیکتر شدم...

داشتم نگاهش میکردم . بعد یک ماه تغییرات زیادی کرده بود . مانتویی طوسی رنگ پوشیده بود که جلب توجه میکرد و باب میل من بود. موهایش بیرون از شال خودنمایی میکرد . به ویترین مغازه ها نگاه میکرد . وارد یکی از مانتو فروشی ها شد و سرگرم نگاه کردن به مانتو ها شد .

پا پلاستیکی که در آن مانتویی قرمز و کوتاه قرار داشت از مغازه خارج شد . احساس رضایتی که از هم کلامی با فروشنده جوان در دلش ایجاد شده بود ، در عمق چشمانش موج میزد.

زمان گذشت و بیش از پیش به هم نزدیک شدیم...

داشتم نگاهش میکردم . همان مانتویی که ماه پیش خریده بود را پوشیده بود . فکر میکنم این دفعه خیلی برای آرایش مو و صورتش وقت گذاشته بود . قسمتی از موهایش را هم با چیزی که نه شبیه شال بود و نه روسری پوشانده بود . با چشمانی که خالی از معصومیت اولیه اش بود به اطراف نگاه میکرد . وارد پارکی که در مسیرش بود شد و روی یکی از نیمکتها نشست . بعد از چند دقیقه پسری آمد و گفت : "اجازه هست پیشتون بشینم!؟" دیگر آن دختر معصوم سابق نبود و بابت همین هم با لبخند گفت: "هر جور راحتی ..."

به هم نزدیکتر شدیم...

الان 2 سال از روزی که برای اولین بار دیده بودمش میگذرد . شاید اگر در این مدت سیر تغییراتش را ندیده بودم نمیتوانستم او را بشناسم و باور کنم که این همان دختر است . این تغییرات نشان می دهد کارم را خوب انجام دادم. خیلی زود از من بازی خورد. هیچ مقاومتی نداشت . در این 2 سال با خیلی ها دوست شد و خیلی جاها رفت . من هم ندیدم حتی یک رابطه ی کوچک با خدا داشته باشد . حالا دیگر یکی شدیم . نزدیک و نزدیک . من کارم را خوب بلدم.... ((شیطان))

.....................................................................................................................................

 

2 . شرمنده . این داستان قدیمیه و از انجمن آوردمش اینور . خب چیزی نمیتونم بنویسم الان ! نیشخند حالا یه سوالی که این وسط پیش می یاد اینه که : چرا انجمن تا اطلاع ثانوی تعطیل شده ؟ حالا استعداد ما ستاره ها چی میشه !؟ کی پاسخگو ی اگه ما بریم جلبک بشیم !؟تعجبآیا دستی پشت پرده هستش !؟ الان چه بسته ی پیشنهادی ای رو میز هست !؟ متفکر

هییییییییییییییییییییییی .

3 . بعد این همه مدت بازم باید بگم : التماس دعا شدیدا . یا بازم باید بگم ، با عرض پوزش نظرات تایید نمیشوند ! نیشخند

١ . برای سلامتی خورشید و ماه حقیقی صلوات . 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .

/ 0 نظر / 37 بازدید